اعتراف من به اینکه الان مثل بچه هایی که بهشون یه شکلات میدیم و گول میخورن یه واقعیته.هر جا میرم روابط ایده آل است.خودم حال میکنم و میدونم که همیشه اینطوری نیست.اما مثل بچه ها تو دلم میگم نکنه اینا واقعیته.وقتی میرم تو اداره همه از همه جا میان دیدنم و ابراز محبت میکنن.یکی چای میاره یکی بیسکوئیت میخره.یکی ماموریت نمیره که منو بتونه بیشتر ببینه و خلاصه همه تو این یه سال شب و روز به یاد من بودن.اینو هم میدونم که موقعیت شغلی هم اگه برگردم خیلی بهتر و بالاتر از قبل میشه.از اون طرف خانواده ها که دارن سنگ تموم میذارن.البته این یه واقعیته که اینا از ته دل دارن محبت میکنن.ولی آیا همیشه اینجوریه و به راحتی همدیگر رو میبخشیم.اینقدر در روز وقت داریم که دور هم باشیم و همش خوش باشیم.اینا داره تو این چند روز منو محسور میکنه.یه لحظه میگم تو که هنوز چیزی رو از دست ندادی.بیا و همینجا زندگی کن.هم دوستات خوبن و هم خانواده خونسرد

.از نظر شغلی هم همه چیز ایده آله.از لحاظ امکانات مالی هم قابل مقایسه با شرایط خارج از کشورت هم نیستی .بعد یه کم که از قالب کودکانه ام میام بیرون واقعیات رو میبینم و اراده ام قویتر میشه.ولی به جرات بگم که بین هادی کودک و هادی ۲۸ ساله نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم.ایکاش اصلا نمیومدم.
+
نوشته شده در
Tue 21 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
۱-اشتهای من کاملا کور شده.فکر میکنم به سلامتی خبرهاییه

.علاقه به خوراکی ها از بین رفته.
۲-هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
۳-رانندگی با فرمون سمت چپ رو عادت کردم.اگه هم جایی زدم مهم نیست.ماشین برادرم است.
۴-مردم اصلا عصبی نیستن.دیروز اشتباهی به یه خانمی که حدودا ۲۰ سال از من بزرگتر بود برخورد کردم و بلافاصله عذرخواهی کردم.به جای اینکه بگه خواهش میکنم دو سه تا فحش البته با دسی بل پائین نثارم کرد.
۵-اینو یادم رفت بگم.مسئول گمرک چنان برخورد خوبی در بدو ورود داشت که نگو.البته چون ساعت مناسبی نبود و از خوابش زده بود فکر میکرد قاچاقچی گرفته و الان باید اعدامش کنن.
۶-هنوز گیج هستم.هم ناراحتم و هم خوشحال.نمیدونم چرا.
+
نوشته شده در
Sun 19 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سرعت اینترنت اینجا یه جورایی آدمو اذیت میکنه.از ۶ صبح تا الان که ۶:۴۵ است هر سایتی رو میرم یا فیلتره یا اینقدر طول میکشه بیاد که منصرف میشم(البته این نکته رو بگم که در خصوص تعداد فیلتری ها اظهار نظر نمیکنم

).یکسال دور بودن زیاد نیست اما یه احساسات عجیبی در من هست که نمیتونم خیلی هاشو بگم.شاید سو ء برداشت بشه.میخوام کارایی که باید انجام بدم رو لیست کنم تا بدونم چی به چیه.وسایل هایی که باید ببریم هم باید یه مدیریت صحیح در آن اعمال کرد.چون هنوز یه روز نشده حدود ۴۰ ُکیلوئی بار بهمون تحويل داده شده.تا روز آخر فكر ميكنم جوري بشه كه هواپيمايي ايران اير مجبور بشه يه هواپيما براي فرستادن وسايل ما جداگانه بفرسته

.
+
نوشته شده در
Fri 17 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سلام به همه دوستان،ما امروز رسیدیم ایران.پرواز ۸:۳۰ ساعت طول کشید.یه تغییر ۴:۳۰ ساعته هم داشتیم و من الان نمیدونم باید نهار بخورم یا شام.
فعلا همه چی خوبه و پذیرایی به راهه.البته معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه.خیلی کارا هست که باید انجام بشه.ولی فعلا دو،سه روز رو باید به خانواده اختصاص داد.دلم حتما برای خونه و مالزی و دوستان و مک دونالد و ... تنگ خواهد شد.
+
نوشته شده در
Thu 16 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
امروز صبح یه ایمیل دریافت کردم از یکی از خوانندگان وبلاگ که تصمیم گرفتم پاسخ ایشون رو از همین جا بدم.
ایشون برام نوشته بود که بهتره مسائل حاشیه ای رو وارد وبلاگ نکنید و بذارید به صورت همون مهاجرتی بمونه.در پست های اولیه کاملا مطالب مفید بود که هرچه پیش میریم کمرنگ تر میشه.با این روش خوانندگانتون رو از دست میدهید.چون وبلاگهای که مطالب متفرقه مینویسن بیشمار میباشد.ولی تعداد وبلاگهایی که در خصوص مهاجرت به استرالیا است به ۲۰ عدد هم نمیرسه.
پاسخ من:با تشکر فراوان از دوست عزیز.از اینکه شما تا این حد به این وبلاگ و مطالبش حساس هستید از شما ممنون هستم.هرنظری که من دریافت میکنم واقعا خوشحال میشم.در کل احساس میکنم که آدم انتقاد پذیری هستم و به هیچ وجه از انتقاد ناراحت نمیشم.چند نکته هست که دوست دارم بگم:
۱- همونطور که در اولین پست این وبلاگ نوشتم هدفم اینه که اطلاعات کسانی که میخوان از طریق ویزای منطقه ای اقدام کنن و همینطور اطلاعات خودم زیاد بشه.چون مدتیه که افرادی که میخوان برای مهاجرت به استرالیا اقدام کنن، شرکتها و وکلا این ویزا رو پیشنهاد میکنن و خیلی ها (مثل خود من)در ابتدا اصلا نمیدونن چیه.
۲-بیشتر کسانی که برای این ویزا اقدام میکنن شهر آدلاید رو انتخاب میکنن.برای همین یه محیطی که بتونه یه اطلاعاتی در خصوص این شهر به این دوستان بده نیازه و همینطورشاید یه سری از افراد دوست داشته باشن بعد از رفتن به آدلاید ارتباطشون همچنان حفظ باشه.
۳-مطالب مرتبط منظور شما شامل موارد زیر میتونه باشه.
-قوانین مربوط به ویزای منطقه ای:که شامل توضیح کامل این ویزا و امتیازات و شرایط این ویزا هست که من در چند پست نوشتم.این مطالب محدوده و تو خود سایت مهاجرت هم بیشتر از این نیست.
-اطلاعات شهر آدلاید:که من با توجه به اینکه خودم تاکنون به آدلاید(حتی استرالیا)نرفته ام نمیتونم مثلا بگم که این مرکز خرید خوبه یا خیلی چیزای دیگه.در این خصوص من سعی کردم آدرس های مفیدی در کنار وبلاگ بذارم.از پیدا کردن خونه و شغل و نقشه و ...تا زمانیکه خودم برم و از نزدیک بتونم راهنمائی کنم.
-اطلاعات کلی مهاجرت به استرالیاونحوه ارسال مدارک و فرم پر کردن: من خودم وکیل گرفتم .همینطور در یکی دو تا وبلاگ که خودم میخونم تمام جزئیات توسط خوانندگان مطرح میشه که نیازی دیگه نیست من این کار رو انجام بدم.
۴-و اما علت نوشتن من:از دید من نوشتن مطلب میتونه ارتباط بین نویسنده و خوانندگان و همینطور خوانندگان با یکدیگر رو حفظ کنه.امکان داره تعدادی از دوستان مدتی چیزی ننویسن تا زمانی که احساس کنن موضوع کاملا تخصصی بدست آوردن.این از نظر من خیلی محترمه اما هر کسی یه سلیقه ای داره.نظر من اینه که با نوشتن حتی مطالب غیر تخصصی این ارتباط رو نگه دارم.
با تشکر فراوان از شما دوست عزیز.از اینکه پاسخ رو از طریق ایمیل ندادم اینه که خودم احساس کردم شاید یه عده ای دیگه با شما هم نظر باشن.برای همین هم از نوشتن اسم شما خودداری کردم.موفق و پیروز باشید.
+
نوشته شده در
Tue 14 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
این قضیه عکس گذاشتن تو وبلاگ هم برای من داستانی شده.دیروز حدود ۲ ساعت میخواستم یکی دو تا عکس بذارم که نمیشد.نمیدونم علتش چیه.بعد از اینکه عکس رو در داخل وبلاگ میذارم تصویر رو نشون نمیده.الان هم یه نیم ساعتی تلاش کردم ولی بیفایده است.پس بهتره از این به بعد من عکس رو توضیح بدم شما هم در ذهنتون تصور کنید

.
یه بیماری که دو ، سه روزه گرفتم اینه که میام دو خط مینویسم بعد پشیمون میشم و پاکش میکنم.دچار وسواس شده ام.تو اون یکی وبلاگم خیلی راحت تر مینویسم.علتش هم اینه که آدرس اونو به کسی نداده ام و هر چی دلم بخواد مینویسم.ولی اینجا افکار خوانندگان برام محترمه و دوست ندارم هر چیزی رو بنویسم.
امتحان داده شد.سر جلسه تا سئوالات رو دیدم روحیه ام کاملا خراب شده بود.ولی کم کم به لطف خدا و بقیه عوامل
تونستم با اقتدار از جلسه بیرون بیام.
+
نوشته شده در
Sun 12 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سلام،من تو نوشته هام همیشه سعی میکنم مسائل رو به شکل شوخی مطرح کنم و اصلا دوست ندارم توش غم و غصه باشه.اما الان متوجه شدم یکی از دانشجویان ایرانی دانشگاه پوترا دیشب حواشی ساعت ۱۰ در داخل دانشگاه با موتورش تصادف کرد و فوت کرد.همین دو روز پیش همین آقا رو من در کتابخانه دانشگاه دیدم که داشت درس میخوند و احتمالا بعد امتحانات هم میخواست بره ایران.ایشون متاهل و دارای دو فرزند هم بود که در ایران هستن.واقعا سخته برای خانواده ایشون.امیدوارم خدا به بازماندگانش صبر بده.تصورش سخته که به کسی اطلاع بدن که همسر یا پدر یا یکی از عزیزانش تو کشور دیگه و تنها از دنیا بره.واقعا دنیا خیلی عجیبه.
+
نوشته شده در
Thu 9 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سلام.من الان مثل اون دانشمندی شدم که کتابهاشو راهزن ها برده بودن و علمش هم تو همون کتابها بود.مطالبی که ذخیره کرده بودم تا در اولین فرصت راجع به ویزای دائم از طریق ویزای منطقه ای بنویسم به همراه بقیه مطالب پاک شد.(تو پست قبل توضیح کامل از بیچاره شدنم دادم).ولی علی الحساب برای اینکه از خجالت خوانندگان در بیام یه لیست از سایتهای مربوط به آدلاید در کنار صفحه گذاشتم که هم سرتون گرم بشه و هم اینکه نگید این پسره خودشو گیر آورده،همش از لپ تاپ مینویسه.خوبه حالا َAcerداره.اگه سونی وایو داشت خدا رو بنده نبود.تو این لیستها سعی کردم از همه جور سایت مربوط به آدلاید بذارم.
دلم واسه خوردنیهای ایران یه ذره شده.احتمالا موقع برگشت یه چند کیلوئی اضافه وزن پیدا خواهم کرد.
+
نوشته شده در
Wed 8 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
در ادامه بد شانسی ها امروز غروب که رفته بودم لپ تاپ رو بگیرم با بدترین خبر یکسال اخیرم مواجه شدم.آقاهه که کامپیوتر رو داده بودم درست کنه گفت که کل اطلاعات منو پاک کردن.به همین راحتی.اولش فکر کردم دوربین مخفی برنامه Boiling point از شبکه MTV است و الانه که ۲۰۰ رینگیت برنده بشم به خاطر خونسردیم.یه چند دقیقه نشستم منتظر بودم الان چند نفر میان و منو برنده اعلام میکنن.تو دلم داشتم واسه اون پول برنامه ریزی میکردم.بعد دیدم صاحب مغازه گفت شما کار دیگه ای هم دارید؟دیگه اون موقع بود که فهمیدم بیچاره شدم.تا ۱۰ دقیقه تو شوک بودم.شوخی نیست تمام عکس های این یکسال(حدود ۲۰۰۰ تا)که همش خاطره بود.موزیک ها و فایل های تصویری٬ تمام اطلاعات درسی که نیاز دارم و خیلی چیزای دیگه.تنها چیزی که کپی میکردم و نگه میداشتم اطلاعات مربوط به وکیل و مهاجرت بود.همه چی پاک شد.الان هم تازه داره دونه دونه یادم میاد که چه چیزایی از بین رفته.البته چون من آدم خونسردی هستم در کمتر از ۱۵ دقیقه به حالت عادی برگشتم و ناراحتیم از بین رفت.ولی نمیدونم شما اگه چنین اتفاقی براتون میفتاد چه کار میکردید.من آدمای دورو برم رو میتونم حدس بزنم.
مثلا همسر :این جریان رو به گردن من مینداخت(الان هر اتفاقی تو دنیا بیفته باعثش منم
.کره شمالی آزمایش اتمی کرد احتمالا من هم تو قضیه دست داشتم.بعدش ۲٬۳ روز غذا درست نمیکرد.چون از غذا درست کردن متنفره و دنبال بهانه میگرده.
مادر من:میگفت که اون آقاهه لطف کرد و بخاطر من اطلاعات رو پاک کرد. واسه اینکه کامپیوترت درست بشه اول قرار بود با نارنجک منفجرش کنن و بعدش یه دونه جدید بسازن.چون منو میشناختن به پاک کردن رضایت دادن.
+
نوشته شده در
Mon 6 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
بچه ام رو امروز قراره برم بیارم.دلم تو این ۱۰ روز خیلی براش تنگ شده ولی بهش دسترسی نداشتم.خونه در نبودش سوت و کور بود.فرزندم ٬ دیگه تو رو از خودم دور نمیکنم و مراقبت هستم که مریض نشی.تا چند روز دیگه میریم ایران و دوران نقاهتتو اون جا هستی.آه پسرم٬ لپ تاپ من کجایی؟
امروز شدم مثل پلنگ صورتی که تو یه داستانش نعل اسب داشت و همش بد شانسی میاورد.از ساعت ۷:۳۰ از خونه اومدم بیرون که برم کلینیک دندانپزشکی و نفر اول باشم.حدس میزدم که قبل از من فقط خروس میتونه اینقدر زود تو اینجا بیدارشه.تا رسیدم دیدم دو تا مالایی قبل از من نوبت گرفتن.(احتمالا از شب قبل همونجا خوابیده بودن).نوبت من هم که شد دکتر پس از معاینه گفت که باید چند روز دیگه آنتی بیوتیک مصرف کنی.پیش خودم گفتم اشکال نداره الان میرم پول پیش خونه قبلی رو میگیرم.رفتم دیدم آماده نبود.تازه ۲ تا قبض برق هم تحویلم داد که ببرم حساب کنم.اون پولی رو هم که بابت نصب میخ های همسر قرار بود تخفیف بده ٬ گفت باید کامل پرداخت کنی(همش ۲۰ تا میخ همسر به دیوار زده بود.
).من کسی رو میشناسم که از دوستان نزدیک منه و خونه رو که داشت تحویل میداد انگار که چند روز از جنگ حزب الله و اسراییل اونجا بوده.اون وقت کمتر از یک سوم من جریمه شد.
بعدش رفتم دانشکده که نامه progress report رو بدم استاد امضا بزنه.تا رسیدم دیدم فرم رو از خونه یادم رفته بیارم.الان هم تعدادی از حروف keyboard خراب شد.6 تاش نمیزنه به خدا
.من زودتر برم تا خسارت این حداقل دودر بشه.
+
نوشته شده در
Mon 6 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سلام.من الان در مرکز کامپیوتر کتابخانه دانشگاه مشغول خواندن وبلاگ و خبر و ... (به غیر از درس)هستم.خدا وکیلی شاید ۲۰ نفر دور و بر من همه کار دارن میکنن الا درس.سمت چپ من یک خواهر چینی مشغول چت با احتمالا همسر آینده اش است.چند متر اون ور تر یه پسر چینی داره ترکیب یه تیم فوتبال میچینه.یه جوری تو فکر هم فرو رفته که آدم میگه نکنه خوزه مورینیو اومده مالزی.روبروی من هم یه خواهر از کشور مالزی داره همچنان عکس های عروسی خواننده زن معروف مالزی که چند ماه پیش ازدواج کرد رو میبینه.طفلک حتما داره خودشو جای عروس تصور میکنه.آخه عزیز من تو که هیچ شباهتی به اون نداری(انگار برادر کوچک من روسری بذاره.استغفرا...).یادم میاد این ترم سر درس Man and Ecosystem یه جلسه استادمون که سوپروایزر من هم هست میخواست یه درسی بده که نیاز بود به کامپیوتر.واسه همین رفتیم اتاق کامپیوتر دانشکده.من با یکی از دوستانم ته کلاس نشسته بودیم و کل کلاس زیر نظرمون بود.استاد داشت اون روبرو خودشو خفه میکرد این طرف همه مشغول چک کردن ایمیل و چت و ... بودن.حتی یه نفر هم نبود که گوش کنه.هفته بعدش هم ظاهرا باید میرفتیم اتاق کامپیوتر تا مطلب تموم شه که استاد تو کلاس تشکیل داد.
+
نوشته شده در
Fri 3 Nov 2006ساعت   توسط هادی
|
سلام ،امروز فکر کنم برای اولین بار در زندگیم اومدم کافی نت.(مثلا دارم درس میخونم)
یه عده مالایی و چینی با صدای بلند دارن ابراز وجود میکنن.این کامپیوتر هم که برچسب فارسی نداره و داره جونم بالا میاد تا بنویسم.دیروز رفتیم بلیط خریدیم.امتحانات تموم شه میریم وطن.
الان یه هندیه 5 دقیقه است که بالا سرم ایستاده و کم مونده منو بلند کنه خودش ادامه بده.خوبه حالا فارسی بلد نیست.
به همه دوستان قول میدم هفته آینده که کامپیوتر رو گرفتم در خصوص اون سه تا ویزای دائم که از طریق ویزای منطقه ای تبدیل میشه رو بنویسم.
+
نوشته شده در
Tue 31 Oct 2006ساعت   توسط هادی
|
salam.az inke chand rooze chizi neminevisam va chand rooze dige ham baiad montazer bemoonam hesabi sharmande.computere man kharabe va ta hafte dige amade nemishe.alan ham ba computere ieki az doostan ke fonte farsi nadare daram type mikonam ke bedoonin hanooz be iade shoma hastam.ta hafte dige miam pishetun ba matalebe jadid.
Lotfan be girande haie khodetun dast nazanin.irad az khodame



+
نوشته شده در
Mon 30 Oct 2006ساعت   توسط هادی
|
۱-از امروز شروع کردم به درس خوندن

کاری که خیلی عذاب آوره

.امکان داره مطالب مربوط به مهاجرت کمتر بنویسم چون وقت گیره.
۲-بسته ما به استرالیا رسید.خدا رو شکر.
۳-قراره مالزی سونامی بیاد.از الان ما رو حلال کنید.
http://baztab.com/news/51398.php
۴-کامپیوتر فعلا کار میکنه.امروز یه ویروس کش اساسی نصب کردم.(دست مهیار جان درد نکنه)
۵-برادر بزرگ من دیروز تازه وبلاگ منو خوند.کامپیوتر هم اصلا بلد نیست.بعد از دو ساعت تازه خواسته نظر بده رفته تو یکی از پست های قدیمی نظرشو داده
.آخه برادر من تو به این سن و سال چه به وبگردی.اگه تو بچه داشتی الان همسن من بود
۶-خرید سوغاتی ها تقریبا تموم شده.خدا باعث و بانی این سوغاتی و این مسخره بازی ها رو...
+
نوشته شده در
Thu 26 Oct 2006ساعت   توسط هادی
|
پریروز لپ تاپ خاموش شد و دیگه روشن نشد.پس از طی یک مسیر با ماشین و سپس یک مسیر با قطار و دوباره مسیر دیگه با یک قطار دیگه به نمایندگی Acer رسیدم به امید اینکه گارانتیه و پول نمیدم.
متاسفانه مشکل نرم افزاری بود و شامل گارانتی نمیشد.100 رینگیت دادم ولی خوشحال بودم که همون روز درست شده.
امروز میبینم دوباره بازی در آورده.از یه طرف خوشحالم که خرابه و من بهانه ای برای درس نخوندن دارم و از طرف دیگه ناراحتم.چون بدون کامپیوتر اعصابم خورده.تلویزیون و برنامه های Desprate Housewives و Operah و Project Runway و صد تا دیگه که اسمشونو نمیدونم در انحصار کامل همسر میباشد.شرمنده American next top model را یادم رفت .چون اگه اینو یادم میرفت تا آخر عمر همسر منو نمیبخشید.
یه بار خواستم فوتبال مستقیم ببینم دیدم همسر همزمان 3 تا برنامه در کانالای دیگه ردیف کرد نشونم داد.پیش خودم گفتم از خیر اولی بگذره بقیه رو چیکار کنم.بالاخره بیخیال شدم.
الان که اینا رو بخونه میگه تو دیواری کوتاه تر از من گیر نیاوردی؟
+
نوشته شده در
Tue 24 Oct 2006ساعت   توسط هادی
|