سلام، دو سه روز قبل متوجه شدم که یکی از دوستان من که واقعا از لحاظ علمی و همینطور زبان انگلیسی بهش ایمان دارم ،تصمیم گرفته به همراه خانواده اش برای استرالیا اقدام کنه.(اسمشو نیاوردم چون گفتم شاید خودش نخواد.البته از افرادیه که اینجا زیاد نظر میده)
باور کنید وقتی متوجه میشم که یه شخصی که قابلیت داره و میخواد برای استرالیا و یا هر جای دیگه بره،خوشحال میشم.صحبت عرق ملی و اینجور چیزا هم نیست.ولی افرادی که بدون هیچ تفکری دست زن و بچه رو میگیرن و به قصد پناهندگی از ایران آواره کمپ ها میشن خیلی ناراحتم میکنه.
آقا ما الان یه چندین سالیه که تو یه استان شمالی زندگی میکنیم.البته داره از چندین سال میگذره به قرن میرسه.ولی از شوخی گذشته موقعی که از تهران رفتیم من دانش آموز بودم و الان دیگه با توجه به تحصیل و ازدواج و زندگی و کار در اینجا نمیتونم خودم رو اینجائی ندونم.
بنا به اقتضای شغلی در روز شاهد شکایت مردم از یکدیگر هستیم.خیلی این شکایت ها ناراحت کننده است.چون همه اونها جنبه شخصی داره(اینو بگم که در اداره ما شکایات از جنبه شخصی بررسی نمیشه).مثلا شخصی کارخونه داره و داره در یه منطقه ای تولید،اشتغالزائی و... انجام میده.حالا یکی از ساکنین نزدیک کارخونه میاد و میخواد باج بگیره.بعد از یه مدت که میگذره توقعش بالا تر میره .اونوقت اگه صاحب کارخونه کوچکترین کوتاهی کنه این آقا میاد و شکایت میکنه که الا و بلا ما داریم میمیریم و....
این یک مثال ساده ای است از هزاران هزار (باور کنید هزاران هزار)شکایتی که هر روز به این اداره میاد.خواهر زاده از دائی،برادر از برادر،پسر از پدر،دوست از دوست و غیره.
چرایه عده از ما نمیتونیم پیشرفت همدیگر رو ببینیم ؟چرا وقتی نزدیکترین دوستمون تا زمانی که مشکل داره باهاش خوبیم؟
اینا رو گفتم تا بگم دیشب تو ساختمون جلسه بود.ساختمون ما 7 واحد داره که 4 تا از ساکنین پارکینگ دارن.البته در واقع بیشتر از 4 تا ماشین تو پارکینگ جا میشه و در یه طرف دیگه ساختمون یه ماشین دیگه هم جا میشه.کلا 3 نفر ماشین دارن و بقیه فضا خالیه.دیشب به ساکنین گفتم که من تازه اومدم و مدت زیادی هم اینجا نخواهم بود.اگه اجازه بدید من شبها ساعت 10 ماشین رو بیارم داخل و صبح 7 ببرم بیرون.حالا هر قسمتی که شما صلاح میدونید.حتی میتونم اون قسمتی که جدا از بقیه ماشین ها است ببرم.هر کدوم از همسایه ها هم اگه خواست من پارکینگشو اجاره میکنم.اگه صبح صدای ماشین هم اذیت میکنه ،من ماشین رو خاموش از پارکینگ میبرم بیرون و بعد روشنش میکنم.میدونید جواب چی بود؟یکی دو تا گفتند نمیشه.باید بیرون پارک کنی.اون موقع که داشتی خونه رو میگرفتی باید فکر این چیزا بودی.
وقتی از جلسه اومدم همسر فکر میکرد الان میگم سوئیچ رو بده ماشین رو بیارم تو.اما به خدا خجالت میکشیدم بهش بگم که اینجوری جوابمو دادن.
خدا را رو شکر اینا جای خدا نیستن.
سلام.در روز خیلی اتفاقات برام میفته که دوست دارم بنویسم تا همه بخونن.اما محدودیت هست دیگه.عادت کردیم همیشه یه خودسانسوری داشته باشیم.دلیل هم ...(سانسور شده).بگذریم.نمیدونم چرا چند تا پست اخیر تریپ شعر و تو این مایه ها بوده.محیط بی تاثیر نیست دیگه.فهمیدم تو اینجا باید تو خودت باشی و یه جورائی روزت تموم بشه.
دیروز غروب تو خونه کتاب جاناتان مرغ دریائی رو خوندم.این کتاب رو قبل از ازدواج به همسر هدیه داده بودم.چقدر اون موقع تلاش میکردم که کتاب خونش بکنم.ولی بعد این همه سال فایده نداشت که نداشت.خدا رو شکر که این کتاب ها رو توسط وسیله محبوبش ،جارو برقی از بین نبرد.تاریخ اون موقع که همسر داخل کتاب نوشته هم برام جالب بود(26/6/1379).فکر نمیکردم اینقدر زمان زود بگذره.دیروز این کتاب رو دوباره که خوندم دیدم چقدر برداشت من از این کتاب با اون موقع فرق کرده.
توصیه میکنم حتما بخونیدش.کتاب در عین سادگی مطالب بسیار عمیقی در خودش نهفته داره.راستی یادم رفت بگم که نویسنده اش هم ریچاردباخ است.یه جمله جالبی ازش برداشتم و براتون میذارم.
چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی،آزاد است؟
این آخرین صبحه که تو این شهرکثیف از خواب پا میشم و دنبال خورشید میگردم.
چون آسمونخراشا آسمونو گرفتن.
این آخرین صبحه که صورتمو تو این آب کدر میشورم و سعی میکنم صورتی رو اصلاح کنم که حتی نمیشناسمش.
توی راهرو،موشها جولون میدن.
گندیدن زباله ها،به دماغم میرسه.
از آپارتمان پائینی،گریه بچه ها رو میشنفم.
این آخرین صبحیه که باید این گریه رو بشنفم.
من به شهر خودم بر میگردم.
این آخرین صبحیه که باید هوای سنگینو تنفس کنم.
با جماعت بجنگم،از ترافیک فرار کنم و ببینم که دنیا خاکستری تر میشه.
این آخرین صبحیه که قهوه مو وایساده میخورم و لبخند میزنم و صحبت میکنم با غریبه ای که سراغ کار خودش میره.
این شهر خشن،سرده و سهمی ازش نگرفتم.
از تلاش زیاد،خسته ام،خسته تر از اونم که مقابلش بایستم،تنها.
این آخرین صبحیه که باید باهاش بجنگم.
من به شهر خودم بر میگردم.
این آخرین صبحیه که این لباس کار روغنی رو میپوشم و ساعت میزنم و همون کاری رو میکنم که الان گفتم.
فرار میکنم،راه میفتم به طرف غروب،لم میدم کنار رادیوم،به خیال بوسههای دختری فرو میرم که آواز میخونه.
اون پائین،زیر زمین فریاد میکشه
وقتی که اینجا دراز کشیده ام و تو خیال رفته ام و به سقف نگاه میکنم،و نمیدونم کجای رویام غلط از آب دراومد،
این آخرین صبحیه که باید به این فکر کنم که به شهر خودم برگردم.
(برگرفته از اشعار شل سیلوراستاین)
چرا من که خیلی از دعوا بدم میاد باید در هفته شاهد حداقل۵ تا ۶ مورد دعوا و بزن بزن در خیابان باشم؟
چرا وقتی من خونه قبلیمون که بودم و پارکینگ اختصاصی داشتم ، ماشینمو کاملا به دیوار میچسبوندم تا همسایه ما که پارکینگ نداره بتونه استفاده کنه.اما تو این خونه جدیدمون چون پارکینگ اختصاصی نداریم و با توجه به اینکه پارکینگ پر هم نیست اما ماشینمو باید تو کوچه پارک کنم؟
چرا وقتی یه ارباب رجوع دارم حتی اگه از پائینترین قشر هم باشه براش بلند میشم و تمام کارهاشو تا جائیکه بتونم انجام میدم.اما واسه سند زدن ماشین وقتی میریم دفترخونه،مسئول مربوطه با اینکه همه چیز آماده است و خودش هم بیکار نشسته ۲ بار ما رو میکشونه و آخر سر هم میگه اخر هفته بیائید.فقط واسه یه امضا؟
چرا احساس میکنم با ۸۰ درصد اعضای خانواده و ۸۵ درصد همکارام و ۹۰ درصد افراد جامعه اختلاف عقیده دارم؟یا حداقل ایده آل هام فرق میکنه؟
چرا از دید یه عده از مردم ایران هر کاری عیبه ولی از دید من هر کس مسئول رفتار و کردار خودشه و به من ربطی نداره؟
چرا یه سری از آدما از پیشرفت دیگران ناراحت و از شکست مردم خوشحال میشن؟
چرا چرا از وقتی اومدم ایران دوباره استرس و اضطراب اومده سراغم؟
چرا هیچوقت از ته دل خوشحال و همینطور ناراحت نمیشم؟
چرا تو خونه تلفن ندارم و باید برای هر کاری با اینترنت به خونه مادر خودم و یا مادر همسر برم؟
چرا از خوندن کتاب لذت میبرم ولی وقتی یه کتاب درسی باشه ،سریعا ازش بدم میاد؟
چرا هر کاری رو با سرعت و بی دقت انجام میدم؟
چرا هیچ کاری رو نمیتونم تا آخر انجام بدم؟
چرا از برنامه باغ مظفر و کلا کارای مهران مدیری بدم میاد و از کارای عطاران لذت میبرم؟
چرا از دید من کانالای ماهواره ای ایران خیلی مزخرفه؟
چرا هر کی با پدر مادرش قهر میکنه میره خواننده میشه؟
چرا از هفته قبل تا الان خبر چند تا جیب بری و کیف زنی شنیدم؟مگه ما مشکل اقتصادی و بیکاری هم داریم؟
چرا بهترين خبري كه ميتونم بشنوم اومدن ويزاي استراليا است ولي از رفتن به استراليا ميترسم؟
Did I dissapoint you or let you down
Should I be feeling guilty or let the judges frown
Cause I saw the end before we begun
Yes I saw you were blinded and I knew i had won
So I took what's mine by eternal right
Took your soul out into the night
It may be over but it won't stop there
I am here for you if you'd only care
You touched my heart you touched my soul
You changed my life and all my goals
And love is blind and that I knew when
My heart was blinded by you
I've kissed your lips and held your head
Shared your dreams and shared your bed
I know you well, I know your smell
I've been addicted to you
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
I am a dreamer but when I wake
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine
And I love you, I swear that's true
I cannot live without you
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
And I still hold your hand in mine
In mine when I'm asleep
And I will bare my soul in time
When I'm kneeling at your feet
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
I'm so hollow, baby, I'm so hollow
I'm so, I'm so, I'm so hollow
سلام.از اینکه دیر مطلب مینویسم خیلی شرمنده ام.اما چند عامل هست که باعث این امر میشه.یکی نداشتن وقته.این چند روز حسابی سرم شلوغ بود و تازه قراره شلوغ تر هم بشه.دلیل دیگه هم وضعیت اینترنته.تو مالزی اینترنت پر سرعت ۲۴ ساعته داشتم و هر وقت میخواستم مطلب مینوشتم.اما دوستان داخل ایران که بهتر میدونید.
برف هم اساسی اومد.دل دوستان مقیم مالزی من بسوزه.
سال نو میلادی هم داره میرسه.پارسال شب ژانویه با مهیار اینا رفته بودیم زیر برج دوقلو کلی حال داد.خیلی شلوغ بود.از مالایی و چینی هم خبری نبود.همه تو مایه های استرالیا و نیوزلند بودن.البته نه اینکه من از همشون پرسیده باشم که کجائی هستین.
در پی اون همه خرج بیخود یه ماشین هم خریدیم.تا هفته دیگه شماره سلول زندان رو براتون میزارم.دیروز رفتم یه ضبط و باند خفن هم خریدم و نصب کردم.از قدیم گفتن ماشین بدون ضبط خوب مثل زنبور بی عسله.
باور کنید بنده بهترین مدیرکل دنیا رو دارم.خیلی با من خوبه.از روزی که اومدم چند تا پست خوب بهم پیشنهاد داد که من دوست نداشتم.دیروز رفتم پیشش و گفتم من دوست دارم با گروه ژاپنی که قراره بیان اینجا کار کنم.اینطوری هم زبان انگلیسیم افت نمیکنه و هم تو سابقه کاریم خیلی خوب خواهد بود.اون هم بدون هیچ منتی گفت حتما تو رو به عنوان کارشناس جهت همکاری با اونا معرفی میکنم.(خواهشا چشمم نزنید)
۱-بر خلاف اینکه تمامی دور و اطرافیانم فکر میکنن من یک چهره علمی هستم باید بگم که نه تنها من از لحاظ علمی ضعیف هستم بلکه تو مایه های آدمای کودن هم هستم.جداي از مسائل علمي هميشه در حال خريد كتابهاي فلسفي و خفن هستم كه بيشترشون رو تاحالا نخوندم.
۲ -باید بگم که بر خلاف ظاهرم که خیلی با شخصیت و سنگین نشون میدم آدم دودره و زرنگی هستم.
۳- در ظاهر بسیار آدم منطقي هستم ولي در عمل كاملا احساسي.(خانواده همسر هر تصميمي ميخوان بگيرن با من مشورت ميكنن.فكر ميكنن من خداي منطق در تصميم گيري هستم.ولي اگه دقت كرده باشن ميبينن ۵ سال است كه هيچ پيشرفتي نكردن)
۴- در اين زمينه مثل دختر خوب هستم.وحشتناك تنبل هستم.نميدونم چطوري ميخوام برم استراليا كار كنم.در كل مدت كارم شايد اون روزهايي كه تا ساعت ۲:۳۰ مونده باشم به تعداد انگشتان دست هم نميرسه.
۵-اعتماد به نفس كاذب دارم.حالا نميدونم كاذب است يا واقعي.
خدا رو شكر كه ۵ تا بود.اگه ميگفتن ۱۰۰ تا آبروم رفته بود.اين همه بدي گفتم حالا دوتا خوبي هم بگم.بنده اصلا حسود نيستم خدا رو شكر.دوم اينكه اصلا خسيس هم نيستم.سوم اينكه خيلي رئوف و دل نازك هستم.به هر كس بتونم كمك ميكنم.(الان ميگيد اين بابا خودش اعتراف كرد كه اعتماد به نفس كاذب داره ولي ديگه نميدونستيم به اين حد)