تبليغاتX
مهاجران آدلاید

بنده برای چندمین بار(شاید صدمین بار)توبه کردم که دیگر در کارهایی که در اداره به من مربوط نمیشود دخالت نکنم.(میفهمید که چی میگم.از اون کارها)

بهترین کار در قبال کارهای خلاف فقط و فقط سکوته.چون هر دفعه خواستم مثل ستارخان و میرزا کوچک بیام و نذارم که خلافی صورت بگیره ،نه تنها نشد بلکه چنان دستان مافیا قضیه رو چرخوندن که به ضرر خودم تموم شد.من از این لحظه به خودم قول میدم که زد و بند ها ، دسیسه ها ،روابط پشت پرده و ...را تا زمانی که در این مملکت و اداره هستم نبینم.(قول قول قول میدم).

حسودی بد چیزیه که متاسفانه اینجائی که ما هستیم تا دلتون بخواد وجود داره.ما دیروز امتحان کامپیوتر داشتیم(مهارتهای هفتگانه،مهارت چهارم).همکار و هم اتاقم که خیلی دم از دوستی میزنه و همینطور علاقه خاصی به نمره داره(چیزی که هیچوقت برای من تو زندگی مهم نبوده.اگه دروغ میگم مهیار و جعفر که دارین اینو میخونین بگید) چند روز داشت خر میزد و از اینکه من نمیخونم منو نصیحت میکرد.دیروز من با ماشین خودم تا محل امتحان بردمش.امتحان رو هم دادیم.تا اینجا خیلی خوب بود.اما وقتی نمره اش رو گرفت و دید که 95 شده و من 100 چنان حالش بد شد که نگو.تازه بعدش قرار بود با هم بریم یه جائی که اون گفت من نمیام و منو تا اداره برسون.و رفته بود و به دو ،سه نفر از همکارا گفته بود که این فلانی یک ساعت خوند و 100 شد.من این همه خوندم ولی 95 شدم.خدائی به جای اینکه ناراحت بشم دلم به حالش سوخت.تصور کنید تازه این همکار در برابر اون یکی هم اتاقیم خیلی بهتره.اون که وقتی من رفتم مالزی اومده جای من، چنان از وقتیکه برگشتم ایران ناراحته که آدم فکر میکنه الانه که سکته کنه.هر دفعه که من از اتاق میرم بیرون میره سر وقت نامه هام که ببینه نکنه نامه هایی که قراره برای اون ارجاع بشه به دست من بیاد.هر وقت منو تنها گیر میاره بهم میگه کی میخواهی از این قسمت بری؟با مدیر صحبت کردی که ژاپنی ها اومدن تو هم بری پیششون؟اینجوری به نفع تو است.

ای خدا من چی بگم.جو کاری استرالیا هم همینطوریه؟

+ نوشته شده در  Mon 19 Feb 2007ساعت   توسط هادی  | 

برای آنکه کمی،حتی اگر شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.

تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.

تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.(کریستین بوبن).

پدر بزرگ همسر هم ازمیان ما رفت. خیلی راحت و بی دردسر رفت.در آغوش دخترش خوابید.گوئی به خواب سنگینی رفته اما خواب همیشگی بود.

به قبرستان که رفتیم تازه فهمیدم ما هم یکروز میمیریم.چقدر تلخه که بخواهیم اینو قبول کنیم.مرگ رو برای همه تصور میکنیم الا برای خودمان.اینو از کارهامون میشه فهمید.وقتی میخواهی مرده رو مرخص کنیم باید پول بدهیم وقتی میخواهی ماشین برای حمل مرده بگیری میگن ماشین نداریم.تا 3000 تومن به طرف میدی سریع یه ماشین جور میکنه.میخواهی مرده رو بشوری میگن سرمون شلوغه.اینجا هم باید 3000 تومن بدی.قبر کن وقت نداره.اینجا هم 3000 تومن.روضه خون قبر هم 5000 تومن.آخه این یکی مهمتره.اگه خوب نخونه مرده بهشت نمیره.خلاصه حدود ده نفر رو باید پول بدی تا مرده دفن بشه.بعدش تازه کارها شروع میشه.اگه گریه کنی میگن داری نقش بازی میکنی.اگه نکنی میگن سنگدلی.اگه لباس خوب بپوشی میگن انگار اومده مهمونی.اگه نپوشی جوری نگات میکنن که خجالت میکشی.اگه نهار ندی یه چیز میگن.اگه بدی هم یه ایرادی هست که روش بذارن.

ولی از هرچی بگذریم شب چقدر قبرستون عظمت داره.از دریا هم بیشتر.

+ نوشته شده در  Sat 17 Feb 2007ساعت   توسط هادی  | 

استاد میگوید:دو خدا وجود دارد.خدائی که به ما آموخته اند و" خداوندی" که به ما می آموزد.

خدای این افراد همیشه حرف میزند و "خداوندی" که با ما کلام میگوید.

خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و "خداوندی"که از مهر با ما سخن میگوید.

دو خدا وجود دارد.خدائی که بالاست و"خداوندی"که در زندگی روزانه ما شرکت میکند.

خدائی که بار بر دوشمان میگذارد و "خداوندی" که دیون ما را میبخشد.

خدائی که ما را با آتش جهنم تهدید میکند و"خداوندی" که بهترین راه را نشان میدهد.

خدائی که ما را زیر بار گناهانمان خرد میکند و"خداوندی" که با عشق خود ما را آزاد می سازد.

(بر گرفته از کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئلو)


 یه خاطره:دیروز رفته بودم اداره و صبح یادم رفته بود گردنبند طلامو در بیارم.پیراهنی هم که پوشیده بودم طوری بود که معلوم میشد.تازه تو دلم حال میکردم که بعد این چند روز که نبودم یه ته ریش اساسی گذاشتم جبران میشه.اول از همه رفتم اتاق معاونمون و باهاش درمورد کار اداری صحبت کردم.بعد رفتم واحد حقوقی و بعدش رفتم دبیرخونه نامه هامو گرفتم.خدا وکیلی یه چند تا اتاق رفتم.فقط فکر کنم حراست و دفتر مدیر کل نرفتم.آخر سر رفتم اتاق خودم.یکی از همکارا که عضو فعال بسیج هم هست بهم گفت یه چند لحظه بیا بیرون کارت دارم.من که اومدم گفت گردنبندتونو فراموش کردید در بیارید.

من هم حسابی ضایع شدم و یاد اون اتاق هایی که رفته بودم تا ظهر عذابم میداد.مطمئن هم بودم اونایی که نرفته بودم الان خبردار هستن.


بارها درطول هفته و یا در هر روز با این پرسشهای دیگران که گاهی به زبان میاد و گاهی تو دلشون میمونه ولی تاثیر بیشتری از بیان کردنش دارد،رو برو میشم.از نزدیکترین افراد گرفته تا افرادی که فقط یک سلام و علیک با هم داریم.

چرا رفتید که برگردید؟

آیا خواندن کارشناسی ارشد این همه ارزش داشت؟تو که خودت اینجا دو ترم خوانده بودی؟

اینقدر هزینه در یکسال ارزششو داشت؟

و ...

و من تعدادی را پاسخ میدهم و تعدادی را نمیتوانم.چون دوست دارم به هر کسی که پاسخی میدهم درکش کند.

شما هم ازاین آدمای جالب دور و برتون دارید؟

+ نوشته شده در  Wed 14 Feb 2007ساعت   توسط هادی  | 

سلام.بابت تاخیر چند روزه منو ببخشید.به قول دختر خوب رفته بودم واسه دهه فجر یه خدمت کوچکی بکنم.یه سفر کاری و مهمی داشتم که باید میرفتم.

بنده دوباره جوگیر شده ام و پیگیر شدید رفتن به استرالیا.نمیدونم چرا اینقدر زود نظراتم عوض میشه.خدا رو شکر به پروندمون دسترسی ندارم.وگرنه تاحالا صد بار انصراف داده بودم و صد بار هم اپلای کرده بودم.

قیمت خونه داره روز به روز میره بالا.ما خودمون بی تقصیر نیستیم.تا میفهمیم  سال دیگه میخواد خونه گرون تر بشه اینقدر قیمت رو بالاتر میبریم که در حالت عادی تو سال دیگه شاید نصف همین قرار نبود گرون بشه.یکی از اعضای خانواده  ما میخواد خونه بخره .جالب اینه که روز اول که رفتن و قو لنامه رو نوشتن 103 میلیون بود.اما امضا نکردن چون قرار بود یه چیزی مشخص بشه و فرداش امضا کنن.فرداش فروشنده گفت 106 میلیون و روزبعدش گفت 110 میلیون.جالب اینه میگفت اگه معامله نکنید از این به بعد خواستید بیشتره.اینو بگم که این خونه تا یه ماه قبل حدود 95 میلیون بوده.خیلی خنده داره به خدا.وقتی میخواهیم جنسی رو بفروشیم با منت باید زیر قیمت بدیم.موقع خرید هم باید با منت خرید کنیم.ما که خونمون رو خرداد تو موقعی که بازار خونه راکد بود فروختیم. همسر دوست داره دوباره خونه بخریم.با ترفندهای زنانه چند بار هم منو برده و خونه نشون داده اما من گول نمیخورم.میخوام برم آدلاید خونه بگیریم.شهردار آدلاید هم چند روز پیش تلفنی بهم گفت اصلا نگران نباش.من اینجا تورم رو نگه میدارم تا تو بیایی.تازه چون ارزش ریال با دلار استرالیا تقریبا برابره نیازی نیست پولی روی پول قبلیتون بذاری.من بهش جواب قطعی ندادم.چون احساس کردم اینجوری فکر میکنه واسه خودش کسی شده.الان هم چند روزه بهم زنگ میزنه ببینه نظرم چیه.من هم تا شماره موبایلش رو میبینم گوشی رو بر نمیدارم. دیروز هم که داشتم با لوسیمی چت میکردم میگفت اومدی اینجا خودم هستم.با آقای پتیبل یه شعبه از مشاورین املاک نیلی تو آدلاید راه انداختن کارو بارشون هم بد نیست.

+ نوشته شده در  Sun 11 Feb 2007ساعت   توسط هادی  | 

تا 22 بهمن بعلت نبودن اینجانب نمیتوانم مطلب جدید بنویسم.همین.لطفا کنجکاوی نکنید.من همین دورو برا تو کره زمین هستم.الان هم با زحمت آمدم و این رو نوشتم.

+ نوشته شده در  Thu 1 Feb 2007ساعت   توسط هادی  | 

از اینکه در پست قبلی خیلی نظر داده شده به خود میبالم.

و اما دلیل عقب نشینی ذهنی من:

تو این یکسالی که تو مالزی بودم خیلی چیزها بدست آوردم و خیلی چیزا از دست دادم.تجربه خیلی خوبی بود برام.چیزایی که بدست آوردم تجربه زندگی دور از خانواده بود(زندگی بدون دخالتهای ناخواسته اطرافیان.زندگی بدون اظهار نظرات و بدون دلخوریهای بی پایه،بدون چشم و هم چشمیها و البته بدون حضور اونها که سخت بود)

زندگی تو یه محیط جدید بود با زبان غیر مادری.لذت بردن از زنذگی بود.آزاد بودن بود.هر کسی به کار خودش بود.تا حدودی وجود نظم بود(با توجه به اینکه مالزی نمیتونه نظم استرالیا رو داشته باشه).آرامش فکری بود.عدم استرس بود.عدم زیر آب زنی و حسودی بود.

چیزایی که از دست دادم:درآمد(با توجه به اینکه در ایران درآمد داشتم و در اینجا دانشجو بودم.این خیلی روم تاثیر داشت.البته میدونم که در استرالیا برای تحصیل نمیرم.ولی همین خیلی فکرم رو مشغول میکرد.برای من حداقل اینجوریه که وقتی در ماه پولی رو پس انداز میکنم آرامش میگیرم.)-تغییر طرز زندگی بعد از 27 سال(نوع زندگی شامل غذاخوردن،لباس پوشیدن،حتی طریقه رفتار با مردم که خیلی متفاوت بود)-از دست دادن شغل و امنیت شغلی(این هم خیلی مهم بود.باید قبول کرد که شان شغلی در ایران برای خیلی ها با استرالیا فرق میکنه.مگر اینکه فردی باشیم که مهارت شغلی و زبان انگلیسی خیلی قوی داشته باشیم.اینجاتو ایران در محیط کار کاملا دارای احترام بودم.حداقلش یه اسم مهندس و یه میز کار داشتم که برام قابل توجه باشه.اما تو این مدت نداشتن اینها برام احساس میکنم جالب نبود.)-غریبه بودن به عنوان یه خارجی بود(نه اینکه تو اجتماع برخورد مردم طوری باشه که احساس غریبی کنم،اما بالاخره یه خارجی بودم.خرید خونه قسطی و ماشین مدل بالای قسطی شامل ما نمیشد.کردیت کارت هم همینطور.حتی برای خرید بلیط شرکت هوایی "ایر اشیا" اون قیمتی که تو سایتش بود شامل ما نمیشد.)

اینا یه سری واقعیات است که من خودم از نزدیک تجربه کردم.تو یه کشوری که حداقل به خاطر مسلمان بودنش یه مقدار از نظر فرهنگی شبیه ماست.هزینه هاش هم همینطور.تو استرالیا هزینه ها خیلی بالاتر از اونیه که حداقل من نوعی یه سال بخوام از جیب بخورم و برام مهم نباشه.همینطور این نوع ویزا هم نمیتونه منو کامل مطمئن کنه که تو این کشور میمونم.این ویزا سه ساله است.درسته که احتمال برگشت و درست نشدن اقامت با این ویزا بعد سه سال خیلی کمه،اما من احتمال همه چیزو میدم.ریسک اینکه شغل خودم و همسر رو با این شرایط بیکاری تو جامعه از دست بدم و همینطور کلی پول هم از دستم بره (حرفای مردم رو هم فراموش نکنیم) فکر منو مشغول کرده.

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت   توسط هادی  | 

یه جوکی بود که یه نفر یه دگمه پیدا میکنه میره میده خیاطی میگه آقا یه کت و شلوار برای این بدوزین.

هفته قبل با همسر و برادرم و همسر ایشون رفته بودیم برای  همسربرادرم گوشی موبایل بخریم. همسربرادرم میگفت نوع گوشی و کارکردش مهم نیست.فقط رنگش باید نارنجی باشه.ما حدودا 20 تا موبایل فروشی رفتیم و به دلایل مختلف نخریدیم.تا اینکه همسر برادرم از ویترین یه موبایل فروشی یه قاب موبایل نارنجی دید(دقت کنید قاب دید نه خود موبایل).بعدش میگفت بریم بپرسیم این قاب چه موبایلیه؟خلاصه رفتیم و پرسیدیم و اون موبایل فروش گفت خود این موبایل رو نداره و نوع و شماره اش را داد.ما هم قاب خالی رو خریدیم و حالا باید میگشتیم تا گوشی رو پیدا کنیم.تا اینکه یه مغازه دیگه اون کت و شلوار(ببخشید موبایل)رو که مربوط به اون قاب بود خریدیم.

تا حالا دیده بودید که یکی اول بیاد قاب بخره بعدش دنبال پیدا کردن خود موبایل باشه؟

+ نوشته شده در  Fri 26 Jan 2007ساعت   توسط هادی  | 

فرمان اول:من خدا هستم پروردگار شما

فرمان دوم:خدایان دیگر را عبادت ننما

فرمان سوم:روز سبت را یاد کن

فرمان چهارم:پدر و مادر خود را احترام نما

فرمان پنجم:قتل مکن

فرمان ششم:زنا مکن

فرمان هفتم:دزدی مکن

فرمان هشتم:نام خدای خود را باطل مبر

فرمان نهم:بر همسایه خود شهادت دروغ مده

فرمان دهم:به خانه همسایه خود طمع مورز


بنده به شخصه معتقدم که حضور بچه در زندگی معایبش بیشتر از محاسنش است.اونهائی که بچه دار هستن میگن اینجور نیست.نمیدونم چون خودشون تو تله افتادن،میخوان دیگران هم مثل خودشون بشن یا نه؟

به نظر من :

داشتن بچه یک حوصله بیش از اندازه میخواد.

مسئولیتش خیلی سنگینه و با بزرگتر شدن بچه سنگینتر هم میشه.

از تمام تفریحات و مهمانیها و مسافرتها باید گذشت.

با افراد بدون بچه نباید رفت و آمد کرد(مگر اینکه بچه خیلی آرومی باشه که تو این دور و زمون من ندیدم).

با توجه به اینکه الان اکثر خانم ها شاغل هستن و باید بچه را به مادر بزرگ و نمیدونم پرستار و یا مهد کودک سپرد،بچه تحت تربیت پدر و مادر، بزرگ نمیشود.

و چند تا دیگه که الان به ذهنم نمیرسه.من با بچه ها میونه ام خوبه اما در حد کمتر از یکساعت و بیشتر نمیتونم تحمل کنم.همسر هم همینطور البته در حد کمتر از پنج دقیقه.

البته یه عده هم میگن:

وجود بچه به زندگی هدف میده.

برنامه زندگیت تغییر میکنه و مثبت میشه.

برکت به زندگیت میاد(که این یکی رو من اصلا فبول ندارم).

از بی حوصلگی در میائی.

زندگی پایدارتر میشه(این یکی رو هم شرمنده.اصلا قبول ندارم).

 

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت   توسط هادی  |