من هیچوقت تو زندگیم آدمی نبودم که با دیگران مشورت کنم.به قول یکی از دوستام "با صدای بلند فکر نمیکنم".همیشه وقتی تو تصمیم گیری به مشکل بر میخوردم اولین چیز این بود که یه کاغذ برمیداشتم و نکات مثبت اون تصمیم گیری رو مینوشتم و همینطور نکات منفی رو در طرف دیگه و یه تصویر کلی از اتفاقات و پیامدهای اون درست میکردم و سپس با همسر در میون میذاشتم.به همین راحتی.اما این دفعه نه من تونستم تصمیم بگیرم و نه همسر.این تصمیم گیری هم خیلی برامون مهمه.از دوستان و خوانندگان اینور آب و اونور آب میخوام نظر بدن:
نامه مدیکال ما هفته قبل اومد(که هنوز انجام ندادیم).امروز هم نامه سوء پیشینه اومد که باید انجام بدیم.من فکر میکنم دیگه اواخر کار باشیم.اما اونقدر دودل شدیم که حتی نمیتونیم برای انجام این آزمایشات اقدام کنیم.
ما هم به رفتن فکر میکنیم و هم به موندن.الان موقعیت شغلیمون خیلی اینجا خوبه.اون یکسالی که مالزی بودیم فهمیدیم داشتن یه شغل و داشتن امنیت شغلی چقدر مهم بود.الان یه شغل دیگه هم داره برام درست میشه که هم از لحاظ مالی و هم جوانب دیگه برام خوبه.
اینجا زحمت زیاد نمیکشیم.چون هم من و هم همسر کسانی نیستیم که از صبح تا شب بتونیم کار کنیم.با حداقل زمان کار و درآمدمون رو داریم.وقت آزاد زیاد داریم.اگه یه روز خسته باشیم و یا بخواهیم بریم مسافرت به راحتی میتونیم مرخصی بگیریم.در طول روز و در وقت کاری هم هر وقت بخوام میتونم برم و به کارام برسم.در آینده نزدیک جبران اون مدتی که تو مالزی از لحاظ مادی عقب افتادیم رو میکنیم(البته از لحاظ مادی،و نه از حرفهای مردم.اون رو هیچوقت نمیشه جبران کرد).خونه ای رو که ارزون فروختیم داریم با تلاشمون جبران میکنیم.اگه اون موقع یه ماشین داشتیم الان داریم دو تاش میکنیم.مغازه خودمون رو هم که نفروختیم و الان اجاره دادیم.
اما در عوضش چشم و هم چشمیهای اینجا من رو خیلی اذیت میکنه.به قول همسر نمیشه اینجا زندگی کرد و برای خودمون زندگی کنیم.اینجا انگار همه دارن مسابقه میدن واسه خرید خونه و ماشین و وسائل خونه و ...
وضعیت جامعه و مملکت هم که خودتون بهتر میدونید.عده زیادی ازمردم چه در محیط کار و چه در بیرون با افکار و دیدگاهشون رو اعصاب راه میرن.
تفریحات اینجا و نوع پر کردن اوقات فراغت ما تقریبا مثل همه و بسته به محل زندگی و امکاناتش داره(تفریحات خودم رو تو یه پست نوشته بودم)
اینا همه خوبیها و بدیهای موندن ماست.این چند ماهی هم که اینجا موندیم هم به خانواده وابسته تر شدیم و هم میبینیم که بخاطر افکارشون نمیشه باهاشون زندگی کرد.
به رفتن که فکر میکنیم میبینیم آرامش مهمترین بعد قضیه زندگی در استرالیا است.اما هر کسی که تو یه کشور درست و حسابی داره زندگی میکنه میگه اینجا خیلی باید زحمت کشید.چیزی که من و همسر میترسیم توش کم بیاریم.امکانات زندگی اینجا رو هم نمیتونیم تا چند سال داشته باشیم.ویزامون هم دائم نیست که خیالمون راحت باشه.پیدا کردن شغل و داشتن یه شغل مثل اینجا هم برای من و هم همسر کار بسیار دشواریه و ...
برادرم میگه اونایی که میرن یا اینجا چیزی رو واسه از دست دادن ندارن و مجبورا برن و یا اینکه خیلی خیلی پول دارن و تو این وسط هستی.با این پول اینجا زندگی خیلی خوبی داری اما وقتی پولت رو ببری اونجا خیلی معمولی میشی.تو میتونی اینجا به همین راحتی زندگی کنی و درآمد داشته باشی و با پولت بری دنیا رو بگردی و نه اینکه اونجا زندگی کنی(البته فکر نکنین برادرم خیلی با کمالاته.اینا همه چیزائیکه خودم بهش یاد داده ام).
تو مالزی که بودم خلاء چیزائیکه اینجا برام خیلی معمولی بود رو احساس میکردم.از خوندن روزنامه بگیرید تا سر زدن به خانواده و دور هم بودن.حتی ارزونی اینجا. داشتن امکانات اونجا و آزادیش برام عادی شده بود.الان که اومدم دلم برای داشته های اونجامون تنگ شده.ازآزادیش گرفته تا رفتن به شاپینگ سنتر و رفتن به سینما و خیلی چیزای دیگه.
واقعا تو دوراهی موندیم.فکرمون اونقدر مغشوش شده که نمیتونیم تصمیم بگیریم.از اینکه بریم و دوباره برگردیم و خودمون رو چند سال عقب بندازیم میترسم. از اینکه بمونیم و یه روز حصرت این روزها رو بخوریم که ویزامون اومد ونرفتیم و الان دیگه نمیتونیم بریم،میترسم.تا الان هم 5000 دلار به وکیل دادیم.
اگه تو مالزی بودیم خیلی راحت پیگیر کارامون میشدیم که بریم.ولی اینجا آدم یه جورایی تو جامعه حل میشه و سست میشه.تصمیم گیری ما هم لحظه ای شده.یه موقع که از این مردم و جامعه و ... که ناراحت میشیم میگیم بریم.موقعی هم که شیرینی موفقیتهای اینجا و فکر سختیهای رفتن میفتیم میگیم بمونیم.
خوشحال میشم نظراتتون رو بگید.
تا حالا چند بار شده که برای بیماریمون یا چیزی که فکر میکردیم بیماری باشه بریم دکتر متخصص؟ فکر میکنم این برای همه ما اتفاق افتاده.الان هم اگه یکی در هر تخصصی دنبال یه دکتر خوب بگرده ما حداقل یکی دو تا دکتر در هر مورد میشناسیم.اما یه متخصصی که خیلی مهمه و اکثر ما ازش بیخبریم و یا از رفتن به پیشش امتناع میکنیم یه روان شناس و یا یک مشاور است.علتش هم اینه که یا این قسمت قضیه رو مهم نمیدونیم و یا اینکه از رفتن به یک همچین جائی خجالت میکشیم.من هم از این قاعده مستثنا نیستم.ولی واقعا بعد روانی ما خیلی مهمه و به نظر من خیلی از بیماریهای ما بعلت بعد روانی ایجاد میشه.
همه ما یه جورائی مشکلات این چنینی داریم.چون در اجتماع داریم زندگی میکنیم.مسائل احساسی ، مالی ،شغلی و غیره در زندگی ما وجود داره.خیلی از ما من جمله خود من دچار استرس و و شاید افسردگی هستیم که جدا از موارد فوق میتونه ریشه در کودکی ما داشته باشه که اثرش الان بروز کرده.
من یادمه که یکی از دوستان ما که رشته روانشناسی خونده بود و داشت پایان نامه اش را مینوشت یه سری تست میداد بقیه پر میکردن و میزان افسردگی افراد رو بهشون میگفت.جالبه برای من که به ظاهرقضیه آدم بدون مشکل و از لحاظ رفتاری تقریبا شوخ و بی مساله ای هستم جوابی داده بود که برام جالب بود.نتیجه این بود که من شدیدا افسرده هستم.واقعیتش هم همین بود.چون خودم در دنیای درونیم مشکل دارم.اضطراب وحشتناک دارم در صورتیکه در رفتارهام همه چیزو به شوخی میگیرم و کسی که منو بشناسه شاید باورش نشه.در شبانه روز دو رفتار درونی کاملا متفاوت دارم.صبح که از خواب بیدار میشم یک دیدگاه که نمیدونم اسمشو شجاعت بذارم یا بیتفاوتی دارم.مثلا پیش خودم تصمیمات مهمی میگیرم.اما شب که میشه کاملا ضد اون تصمیمات رو میگیرم و با دلائل کاملا منطقی از دید خودم اون تصمیمات رو رد میکنم.این تصمیمات شبانه هم نمیدونم منطقیه یا محتاط بودن و عدم ریسک پذیری.
من و شاید خیلی از ما پیش از اینکه به یک دندانپزشک و ارتوپد و دکتر داخلی و غیره نیاز داشته باشیم به یک روان شناس و یک مشاور احتیاج داریم.
ما باید آزمایشاتون رو انجام بدیم.کسی هست که بتونه منو راهنمائی کنه؟
این اولین پست سال جدیده.میدونستم همه سرتون شلوغه.واسه همین تنبلی کردم و دیر نوشتم.ما امسال یکی از خلوت ترین دید و بازدید های این چند سال اخیر رو داشتیم(خدا رو شکر).به نظر من عید دیدنی فقط برای اعضای نزدیک خانواده کافیه.یه سری هستن که فقط در سال همون یه عید همدیگر رو میبینن.که از دید من اگه اجباریه میتونه حذف بشه.آخ که چقدر خوب بود که با هر کی که خوشمون میومد رفت و آمد داشتیم .من خودم اینجوریم ولی خانم ها رو که میشناسید.همه چیز رو عیب میدونن.مثلا اگه عید نری خونه دختر عمه جاری همسایه،خیلی دور از ادبه.
روز اول عید هم بنده با کمال اعتماد به نفس نرفتم اداره و امروز معاونمون اسم من رو در حضور خودم به عنوان غیبت به مدیر داد.تازه پنجم و ششم و هفتم هم مرخصی گرفتم.آخه پنج روز مرخصی خیلی کمه.
تلفن خونه هم کم کم داره وصل میشه.منم که خوره اینترنت با فیلتر و بدون فیلتر.
اینم بگم که پارسال تو مالزی ماهی قرمز نبود و ما یه لیوان(که عکسشو براتون گذاشتم) برداشتیم و یه عکس ماهی که شیرین خانم بهمون داد رو چسبوندیم روش.امسال هم به یاد پارسال ماهی نخریدیم و همون رو گذاشتیم.