دیشب ساعت 8:30 داشتیم با همسر میرفتیم خونه.پشت چراغ قرمز بودیم که دیدم یه بچه داره آدامس به راننده ها میفروشه.اون لحظه داشت به ماشین جلوئی من که یه پژو 405 بود آدامس میداد که دیدم طول کشید.به سرنشینان داخل ماشین نگاه انداختم و دیدم راننده یه آقای جوونه و کنارش هم یه خانم جوون.ظاهر اقاهه از اونائی بود که اگه پیاده داشت میرفت میگرفتنش، موی بلند و ....
احساس کردم داره این بچه رو اذیت میکنه و سربه سرش میذاره.حقیقتش به خودم گفتم بهش بگم بیاد پیش ماشین خودم تا ازش یه بسته آدامس بخرم تا خوشحال بشه.اما دیدم بچه بعد از تموم شدن کارش از کنار اون ماشین با خوشحالی تموم به طرف دیگه خیابان میدوید و به دوستش با اشاره دست نشون میداد که آدامس هاش تموم شده و میتونه امشب زودتر بره خونه.آره درست حدس زدید اون آقایی که از لحاظ ظاهری به قول عده ای مشکل داشت همه ادامسهای اون بچه رو خریده بود تا خوشحالش کنه.
و چقدر خوشحالی ما آدما فرق داره.اما خیلی دردناکه از اینکه یک پسر بچه 11،12 ساله به خاطر اینکه یکشب زودتر ادمسهاش تموم شده و میتونه بره خونه ای که شاید هیچ دلخوشی توش نباشه و شاید فقط از کتک خوردن اون شب از پدر معتاد و یا صاحبکارش نجات پیدا کرده خوشحال میشه .
من به این نتیجه رسیدم که خوشبختی و بد بختی هر کس دست خودشه.هر فردی میتونه در هر جائی و با هر امکاناتی برای خودش یه بهشت کوچیک بسازه و میتونه در بهترین جا و با امکانات خیلی زیاد برای خودش یه جهنم درست کنه.صبح که داریم میریم سر کار در مسیر راه یه پارک کوچیکی هست که خود من که نزدیک به دو دهه است تو این شهر دارم زندگی میکنم تا الان یکبار هم داخلش نرفتم.چون اون سختگیری ها و چارچوبی که برای خودم درست کرده ام بهم اجازه نداده برم داخلش.اما هر روز صبح نزدیک به 20 تا ماشین میبینم که اونجا پارکه و خانواده های زیادی از شب قبل هر کدوم با یک چادر کمپ اونجا خوابیده اند.این خودش یه جور تفریحه دیگه.ما که میخواهیم بریم مسافرت اول از همه باید ببینیم همه امکانات جور هست یا نه.هتل 4 ستاره است یا نه؟3 ستاره اگه باشه انگار که داریم میریم جهنم.بعدش آیا پول کافی برای خرید داریم یا نه؟بابا مسافرت که خرید نیست.هر چیزی که بخواهیم تو شهر خودمون هم پیدا میشه.پس مهم اینه که یه حال و هوا عوض کنیم و و جاهی دیدنی رو تا حد امکان و با توجه به بودجه بریم ببینیم.
اینا تازه فقط مربوط به مسافرت است.من خودم تو مالزی وقتی میخواستم برم سینما بدون هیچ برنامه ریزی با همسر و اگه دوستامون هم میومدن میرفتیم.اما الان خیلی وقته که میخوام اینجا برم سینما و هزار جور ادا در میارم.
اینم مربوط به تفریح بود.خارج از این قضیه خودمون میتونیم سختگیر نباشیم(که من خیلی خیلی سختگیر بودم).این همه حرص و جوش در هر زمینه تا الان چه فایده داشته.همش جنبه منفی رو در نظر گرفتن به چه درد میخوره؟تازه من که آدم خونسردی هستم اینهمه آسیب میبینم چه برسه به افرادی که خیلی جوشی هستن(دورو بر من هم کم نیستن)
همسر امروز جهت شرکت در یک سمینار 3 روزه به ساری رفت.همراهش یه خانم همکار دیگه بود که چون مطلقه بود من برای اینکه ناراحت نشه با همسر موقع خداحافظی روبوسی نکردم.
الان هم خونه هستم و پای اینترنت.واقعا خونه بدون وجود زن خیلی خاموشه.از حالت نظم هم خارج میشه.هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ زمانی.هر چیزی استفاده میکنم دیگه سر جاش نمیذارم.ساعت غذا و استراحت و ... هم از حالت عادیش خارج میشه.
بالاخره ۲۰ خرداد و سالگرد ازدواج ما رسید و ما یکسال زندگی مشترک دیگر را آغاز خواهیم کرد(چقدر رویایی و رمانتیک)
در این چند سال من همچون همسری مهربان و با گذشت و خلاصه هر صفت مثبتی که فکر میکنید خود را در خدمت خانه و خانواده قرار دادم.
هادی جان ممنون از خوبیهایت

دیشب به یه مهمونی دعوت شده بودیم.تقریبا رسمی بود.من مثلا میخواستم لباس خوب بپوشم.یه شلوار که از ماکسیم خریده بودم و یه پیراهن که تازه خریده بودم پوشیدم.کفشم را هم تمیز کرده بودم.و اما رفتم و از جای جورابهام که همسر جورابهامو میزاره یه جفت جوراب مشکی برداشتم و پوشیدم و با اعتماد به نفس در مهمانی که دو تا خانواده از دوستامون بودن حضور داشتم.تا اینکه همسردر وسط مهمونی با خنده یواشکی به من گفت که یه جورابت مشکی است و اون یکی سرمه ای.
آه ای همسر چرا وقتی جورابامو داشتی داخل هم میکردی مشکی و سرمه ای را با هم گذاشتی.من هم خنده ام گرفته بود و هم نمیدونستم چه کار کنم.اولش یکی از پاهامو جمع کردم که دوتا پا با هم نباشن.بعدش (بعد از شام )رفتم دستشوئی و جورابامو درآوردم.در کل ضایع شدم و بس.
خيلي نادر است كه عشق فيزيكي با عشق روحي همراه شود. وقتي بدني با بدن ديگر يكي ميشود( اين حركت ديرين، جهاني و تغيير ناپذير ) روح دقيقاً چه ميكند؟ همهي آنچه ميكوشد اين است كه در مدت يكي شدن جسمها چيزي را اختراع كند تا با آن برترياش را بر يكنواختي زندگي جسماني نشان دهد! پس چهقدر تواناست كه تحقيري را به جسمش روا ميدارد كه (مثل جسم شريك جنسياش) از آن فقط به عنوان بهانهاي براي تخيلي استفاده كند كه هزار بار شهوانيتر از دو بدن متحد است! يا برعكس؛ چهقدر روح در پايين آوردن منزلت جسم ماهر است، در حالي كه جسم را به ... (این قسمت را خودم سانسور کردم) رها ميكند، خود با افكارش (كه از لذايذ جسمي خسته شده) به طرف جاهاي دور ديگري ميرود؛ به طرف بخشي از شكستها، خاطرهي يك ناهار يا به طرف خواندن يك كتاب. اينكه دو جسمِ با هم بيگانه، با هم يكي شوند، نادر نيست. حتا وحدت روحها هم گاهي ميتواند به وجود آيد. اما هزار بار نادرتر است كه يك جسم با روحش يكي شود و با او همآهنگ شود تا لذتي را بين خود تقسيم كنند ... پس روحم در مدتي كه جسمم با هلنا مشغول عشقبازي بود، چه كرد؟ روحم جسم يك زن را ديد. روحم نسبت به اين جسم بيتفاوت بود. ميدانست كه اين جسم برايش مفهومي ندارد جز اين كه هميشه توسط كس ديگري كه آنجا نبود، ديده ميشده و دوست داشته ميشده. به همين دليل سعي ميكرد به چشم سوم شخص غايب به اين بدن نگاه كند. به همين خاطر همهي سعياش را ميكرد تا واسطهي اين سوم شخص بشود. روحم ... (مثل قبل) را ميديد اما همهي اينها فقط در لحظاتي كه چشمانم به ديد سوم شخص غايب نگاه ميكردند، مفهوم مييافتند. پس روحم به طور ناگهاني به اين نگاهِ ديگري راه مييافت و با او يكي ميشد. روحم بر اينها غلبه ميكرد، مثل اينكه سوم شخص غايب آنها را ميديد. روحم نه تنها واسطهي اين سوم شخص ميشد كه جسمم را واميداشت جانشين جسم سوم شخص شود، بعد، دور ميشد تا كشمكش بدنهاي زن و شوهر را مشاهده كند، بعد ناگهان به جسمم فرمان ميداد تا هويتش را پس بگيرد و در اين جفتگيري زناشويي مداخله كند و وحشيانه آن را بر هم بزند.