تبليغاتX
مهاجران آدلاید

میگم این یه هفته هم خیلی کمه.از یه طرف دوستان رو میخواهیم ببینیم و یاد دوران جوونی بیفتیم و از طرف دیگه گشت و گذار و خوراکی ها(حالا هر کی منو نشناسه فکر میکنه من چقدر شکمو هستم).تا الان مک دونالد و پیتزا هات و برگرکینگ که همشون مال اون جنایتکارای ... رفتیم.احتمالا روزای آخر که پول داره ته میکشه میرسیم به غذاهای هندی و روتی چانای و مگی گورنگ و غیره.

اینجا هم که داره کم کم میشه دوبی شماره 2.همه جا ایرانیه.یکی از خوانندگان ایرانی که من نمیشناسم و اول اسمش "اندی" است هم اینجا کنسرت داشته.جالب اینه که همه میگن ما نرفتیم اما اطلاعاتشون از این کنسرت مستهجن کامله.

 

+ نوشته شده در  Fri 16 Nov 2007ساعت   توسط هادی  | 

سلام.من و همسر برای یه سفر کاری و تفریحی اومدیم مالزی(کاری برای من و تفریحی خریدی برای همسر).چیزایی که پیش بیاد و یادم بمونه مینویسم.

۱-خدا رو شکر از فزودگاه مهرآباد اومدیم.من فکر میکردم پرواز از فرودگاه امام باشه.غروب دوشنبه رسیدیم تهران و کاملا اتفاقی من زنگ زدم اطلاعات پرواز فرودگاه امام و موضوع رو فهمیدیم.

۲-ساعت ۴:۳۰ صبح که رسیدیم صف خیلی شلوغی بود.دوتا پرواز خارجی بود که یکی کوالالامپور و اون یکی بمبئی بود.یک آقا اومد گفت من بدون صف وسائل شما رو تو می برم و ما هم از خدا خواستهقبول کردیم .آقاهه گفت قبلش باید شیرینی ما رو بدید.ناقابل ۲۰۰۰ تومان...خلاصه با ۲۰۰۰ تومان از ۲۰۰ نفر جلو زدیم.(خودم میدونم خیلی کار زشتی بود)...اون آقا که احتمالا یه حالی هم به نگهبان و غیره میداد تا اون موقع که ما بودیم یه چند نفری رو همینجوری رد کرد.

۳-یه پسر که مسافر بود با نیروی انتظامی درگیر و کلی گرد و خاک به پا کرده بود.مادرش هم از ترس داشت سکته میکرد و به سر و صورت پسرش میزد که خفه شو.بیچاره میدونست درگیری با سرباز هم کلی دردسر برای پسرش درست میشه.نمیدونم شاید اون پسره احمق از عمد داشت این کار رو میکرد تا واسه خودش یه پرونده درست کنه و به جای کوالا و یا بمبئی بتونه یه جای بهتر پناهندگی بگیره.

۴-عادل خان فردوسی پور هم که با ما بود.میخواست بره توکیو واسه بازی سپاهان.جالب اینه که من به خاطر اینکه از پرواز جا نمونم دوشنبه برنامه "نود" رو ندیدم ولی خود صاحب برنامه که نیمه شب برنامه داشت با خود ما ساعت ۴:۳۰ الی ۵ اومده بود فرودگاه.

۵-یه آقایی حدودا ۵۵ ساله کنار ما نشسته بود که به خدا در طول پرواز هیچ صحبتی با من نکرد.موقعی که هواپیما نشست (بعد از نزدیک به ۸ ساعت پرواز)تازه شروع به صحبت کرد و حالا تموم هم نمیکرد.میگفت شدیدا عشق سفر است و تنها هم سفر میکنه.زن داره و یه دختر که آمریکا هستن ولی اسم متاهل روش هست و در واقع سالهاست که از هم جدا زندگی میکنن.خیلی جاها از دنیا رو رفته و الان هم عازم نیوزلند است.از آمریکا خیلی بدش میومد و جالب اینه که این همه کشور که رفته بود میگفت ترکیه خیلی جالبه.من بهش گفتم من ترکیه رفتم ولی از دید من مردم مهمون نواز در جاهای دیگه بیشتره...در ادامه صحبت کار به استرالیا کشید و وقتی فهمید که ما وکیل گرفته بودیم گفت استرالیا رو از دست نده و ایران نمون(البته بعد از اظهار نظرش در خصوص ترکیه من در خصوص استرالیا هم به فکر فرو رفتم)

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2007ساعت   توسط هادی  | 

سلام ببخشید این وبلاگ خیلی خاک گرفته بود و بایستی حتما میومدم یه چیزی مینوشتم.چی کار کنیم دیگه درگیر بیزینس و تو این مایه ها بودیم(جدی نگیرید)

تو این مدت انواع و اقسام اتفاقات افتاد.مهمترینش این بود که یه خطر از بیخ گوش ما(البته مادرهمسر)گذشت.

و اما قضیه:

مادر خانم ما دو سال پیش رفته بود پیش متخصص مغز و اعصاب در خصوص سردرد هایی که میگرفت و دکتر بهش گفته بود که سی تی اسکن بره.خلاصه ایشون هم تنبل و نرفت و حدود 10 روز قبل مجددا رفت پیش دکتر و این بار دکتر گفت حتما برو.ایشون هم رفت و جواب رو برد پیش دکتر و از اینجا داستان ما شروع شد.دکتر گفت مادر خانم ما دچار "آنوریسم مغزی" که خیلی خطرناکه شده و هر لحظه احتمال ترکیدن رگ مغز و تا 3 ساعت بعد ...

و تنها باید بره تهران تا دکتر پارسا عمل کنه.حتی یک عطسه و یا خنده هم میتونه همه چیز رو خراب کنه.

ما هم گله ای(ببخشید دسته جمعی )با گریه همسر و خواهران به سمت پایتخت راه افتادیم.مقصد هم بیمارستان یا بهتر بگم بانک ایرانمهر که فکر کنم راه هم برید باید پول بدید.

اون شب دکتر پارسا که گیر فلک هم نمیاد اومد و گفت فردا باید عمل بشه.و عمل ساده ای هم نیست و در حین عمل هم اتفاقات غیر منتظره میتونه پیش بیاد.

سرتون رو درد نیارم دکتر پارسا (یا همون پژوهان خودمون)قبل از عمل مادر همسر(یا همون پیربابا) گفت که باید یه سری عکسهای دقیق تر گرفته بشه.(اینم بگم که خواهر کوچک همسر هم نقش "کارآمد" رو داشت و به جای اینکه روحیه بده همش رو اعصاب ما راه میرفت)

و بعد از گرفتن عکسهای دقیق تر و حتی یه سری دقیق تر از قبل مشخص شد که هیچ آنوریسم در سر ایشون نیست و اینکه عکسهای اولیه اشتباه بوده و یا اینکه معجزه رخ داده فقط خدا میدونه و لاغیر.

بعد از یک هفته هم ما با کوله باری از خاطرات (خوردن غذاهای سودا و شاورما و چند جای دیگه و رفتن به امام زاده صالح و گشت و گذار در این شهر شلوغ )به شهر خودمون برگشتیم.

این بود انشای من.

+ نوشته شده در  Sat 10 Nov 2007ساعت   توسط هادی  |