تبليغاتX
مهاجران آدلاید

آرزومندم مسیر هیچکس به بیمارستان ختم نشه.به دو علت:

اول ماجرا روبگم و بعد دوعلت رو.جمعه صبح رفتیم فوتبال با برادرم و دوستاش.اینم بگم که 13 اردیبهشت بود و واقعا نحس.من در هنگام هنرنمایی با توپ پام پیچ خورد.اینم بگم که من چند تا لباس ورزشی دارم و هر کدوم از تیمهای مختلفه.یه دونه از از اینا لباس آرژانتینه که مادرم برای من سوغات آورده(یعنی برای دو تا برادرم هم آورد)این لباس خیلی نحسه و ما هروقت میپوشیم میشیم تو مایه استاد اسدی.یعنی افتضاح.(البته اگه مادرم بدونه که ما به این نتیجه رسیدیم که لباسی که واسه ما آورده اینجوریه دیگه عمرا واسمون بیاره.چون امسال هم گفتم واسم لباس هلند روبیاره)خلاصه من چند هفته لباس منچستر که بهش خیلی معتقدم رو میپوشیدم و رونالدو رو تو جیبم گذاشته بودم و احساس غرور که بابا بیا این هفته آرژانتینو بپوش و پوز همه رو بزن و نشون بده که در اوج آمادگی هستی.

چشمتون روز بد نبینه اون روز نه تنها اصلا گل نزدم(چند هفته قبل همش گل میزدم)بلکه به نفع تیم ما پنالتی شد و من رفتم پنالتی زدم و اون هم گل نشد(به خدا به طرز بسیار عجیبی زدم وسط.کاری که هیچوقت نمیکنم).در لحظات آخر هم پام پیچ خورد و ...

اون روز هم با ماشین برادرم رفته بودیم و تو راه هم اومدم مانیتور ضبط گرون قیمت برادرم که خیلی خیلی به ماشینش حساس است رو باز کنم و تلویزیون ببینم که اون هم خراب شد.کارد میزدی خون برادرم در نمیومد.الان هم ضبط روداده ودرست هم نمیشه.

از اصل ماجرا دور شدم.تا شب فکر کردم یه درد معمولیه و خوب میشه اما وقتی دیدم بدتر شد با همسر رفتیم بیمارستان نزدیک خونه.دفترچه تامین اجتماعی هم داشتیم و خوشحال که هزینه نداره.خلاصه عکس گرفته شد و دکتر گفت سه هفته باید پات تو گچ باشه.با دفترچه شد 90000 تومان و بدون اون بود 97000 تومان.یعنی نقش دفترچه تامین اجتماعی هویج میباشد.الان هم تو خونه نشستم و سماق میمکم.

واما اون دو دلیل:

1-     قدر سلامتی رو بدونیم.الان که با عصا و به سختی راه میرم میفهمم بزرگ ترین نعمت فقط و فقط سلامتیه.

2-     بیمارستان (یا همون قلک)فقط پول میگیرن.من که دفترچه داشتم و یه عکس و گچ معمولی گرفتم 90000 تومان دادم.وای به حال  مریضایی که به عمل نیاز دارن.

+ نوشته شده در  Mon 5 May 2008ساعت   توسط هادی  | 

البته اين نظر شخصي من نيست.

 8. Discriminatory and Dishonest Immigration System.
Immigration to Canada is based on a point system, obtained with your education, qualifications and job experience. Points are good enough for immigration, but in Canada, they are not good enough to get a job in your field. Amazing, how the credentials that qualify you to come to Canada are the same credentials that don't qualify you for your profession in Canada. The reason is, Canada only wants immigrants to do the labor jobs - pizza delivery, driving taxis, factory work etc.
 7. Out Of Control Cost Of Living. 
From rent, to utility bills, to shopping, to phone, internet and cable bills, to gas, to car insurance, to eating out, to basically anything you have to pay for or buy, the cost of living in Canada has become astronomical. Recent immigrants are astonished as to how expensive everything is. It is estimated that compared to most countries around the world, the cost of living in Canada is on average five times greater. 
 6. Health Care Crisis. 
Practicing physicians in Canada are in a shortage, 1 in 4 Canadians cannot get a family doctor. Canadian doctors are leaving to move permanently to the United States. Statistics Canada and the Canadian Medical Association both have identified that for every 1 American doctor that moves to Canada, 19 (nineteen) Canadian doctors move to the United States! Doctors in Canada are overworked and underpaid, and there is a cap on their salaries.
 5. Very High Taxes. 
Yes, you have the GST, the PST, totaling 15%, on practically everything you purchase and many other taxes taken out of our weekly paycheck. You have to pay a whopping amount to the government, out of your hard earned salary, so that the government can turn around and give it to beer drinking, hockey watching welfare bums. Fair? It does not matter, it's Canada. 
 4. Money Hungry Government. 
Canadian Embassies around the world lie to foreigners, painting this picture that Canada is Utopia, because they want them to come to Canada. Why? Because foreigners bring money! So after being deceived, these foreigners come. They must bring with them at least $10,000. Canada has an immigration quota of 250,000 per year. So please do the math, 250,000 multiplied by $10,000 each equals a whopping 2.5 Billion dollars that Canada gains from immigrants every year.
 3. No Culture. 
Unlike almost every other country in the world, Canada has no culture. Actually American culture is what dominates Canada. When was the last time you had some 'Canadian' food? There are no Canadian traditions and there is no national identity. What does it even mean to call yourself a 'Canadian'. . .nothing really. People living in Canada, still identify themselves with the country they 'originally' came from. 
 2. Worst Weather. 
Yes, Canada has the worst weather conditions of any country in the world. Freezing cold temperatures, snow, ice, hail, winds, storms etc. From the Prairie provinces to the Maritimes, from the Territories to southern Ontario, the weather is so horrific and disgusting that many Canadians leave Canada simply because of this reason alone. 
 1. No Jobs. 
Yes, coast to coast, there are no jobs. Immigrants are highly qualified (MD's, PhD's, Lawyers, Engineers etc.) but they are driving taxi cabs, delivering pizza's or working in factories. Even people with bachelors degrees from Canadian Universities cannot find jobs after graduation. This is the tragedy associated with immigration to Canada. I feel sorry for those immigrants who are stuck in Canada for the rest of their lives. It is indeed a very sad and hopeless future.

+ نوشته شده در  Thu 1 May 2008ساعت   توسط هادی  | 

یه زمان فکرمیکردم من تو زندگی عشق تغییر و تحول هستم و از این شاخه به اون شاخه پریدن.تازه گهگاه عذاب وجدان هم داشتم که بیچاره همسر که هر چی من میگم نه نمیگه.میگم بریم مالزی میگه باشه.

استرالیا؟

- باشه

- مسافرت؟

- اشکالی نداره.

اما انگار در اشتباه بودم .چون در خصوص ادامه مسیر پرونده به استرالیا که من گفتم نه ،همسر میگفت بد نیست بریم.الان هم گیر داده که بریم مالزی هم من درس میخونم واسه مستر و هم تو ادامه بده و بعد از گرفتن دکترا برگردیم.

میگه خونه و زندگی رو داریم و ماموریت آموزشی میگیریم.فقط ماشین رو میفروشیم که موقع برگشت دوباره میخریم.

اینا رو که خداوکیلی مادر خانم نمیدونه و همه رو از چشم من میبینه.


یه چیز دیگه.ماشین قبلیمون که فروخته بودیم خریدار سند نزده بود و ماشین همچنان به نام ما است(من نمیدونم چرا ما هر چی میفروشیم همچنان به نام خودمونه.چون چند سال پیش یه مغازه فروختیم هنوز به نام نزدم.صد بار هم گفتم پدر جان بیا سند بزن من راحت بشم.میگه نه فرقی نداره.انقدر معطل میکنه که آخر برم به یکی دیگه بفروشم)

از موضوع خارج نشم.دیروز اون آقا اومد زنگ زد که بیا خانم من یه تصادف کرده و بی زحمت برو بیمه چک به نام شما است.چک رو بگیر و برو نقد کن بده من.

من فکر کردم در حد 50 یا 60 هزار تومنه ولی وقتی رفتم چک رو گرفتم دیدم 990 هزار تومنه.گفتم میشه عکسای ماشین رو ببینم و وقتی دیدم تعجب کردم چطوری یارو چیزیش نشده.

نتیجه 1: آدم یه بار پول نمیخوره.دوبار نمیخوره.بالاخره وسوسه میشه  و کار دست خودش میده

نتیجه 2:آقایون عزیز خواهش میکنم به خانم هاتون ماشین ندید(مثل من بیچاره نشید که از وقتی این باجناق جدید اومده و واسه "خ و د ش ی ر ی ن ی" ماشین میده من هم مجبور شدم بدون ماشین طی طریق کنم و فقط سوئیچ دوم تو جیبم هست)

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت   توسط هادی  | 

بنده هنوز سي سالم نشده كه دچار فراموشي شده ام.ديشب از برنامه TGIF داشت ميگفت كه چه بكنيد كه 100 سال عمر كنيد.10 مورد بود كه از ديد من جالب بود.يعني اينكه چيزاي جالبي بود.مثلا يكيش اين بود كه آنتي بيوتيك نخوريد.و يكي ديگه اين بود كه نخ دندان استفاده كنيد.من امروز خواستم تو پست جديد 10 تا رو بنويسم كه هر چي فكر كردم 4 تاش يادم نيومد.يعني از ديشب تا امروز 40 درصد فراموشي.كه احتمالا تا دو روز ديگه به هشتاد درصد هم ميرسيد.


يكي از سئوالاتي كه شايد همه ما باهاش سرو كار داشتيم اينه كه چقدر از شغلمون راضي هستيم؟

به نظر من بعد از مدتي كه ما به شغلمون عادت ميكنيم تا حدودي راضي هم ميشيم.البته از نظر درآمد منظورم نيست.

اما سئوال اگه اينجوري باشه بهتره:كدوم از ماها به شغلي كه آرزومون بوده رسيديم؟

من خودم در سنين و شرايط متفاوت شغلهاي مختلف رو دوست داشتم.مثلا يه مقطع دوست داشتم كتاب فروشي داشتم.يه مقطع صاحب يه گاوداري صنعتي .يه مقطع تور ليدر و اين اواخر هم دوست داشتم صاحب يه آژانس توريستي بودم يا اينكه اونقدر پول داشتم كه كار نميكردم و ميرفتم تمام دنيا رو ميگشتم.

 

 

+ نوشته شده در  Sat 26 Apr 2008ساعت   توسط هادی  | 

دیروز قرار شد به همراه دو تا از همکارام  واسه یه سمینار که از طرف دانشگاه تهران برگزار میشه دو تا مقاله بنویسیم.چون فرصت کم بود و همونطور که تو اون فراخوان هم زده بودن اول باید چکیده رو میفرستادیم.قرار شد یکیش رومن انجام بدم و یکی دیگه رو یه نفر دیگه(اینو بگم که واقعیتش من اصلا آدم اهل علمی نیستم و کلا از مقوله درس و درس خوندن بدم میاد.اینو نوشتم که یه وقت فکر نکنید دارم پز میدم)

امروز فهمیدیم که چکیده رو به زبان انگلیسی هم باید آماده کنیم.من گفتم مشکلی نیست.یاد اون دوران که تو مالزی میرفتیم "بریتیش کانسیل" و واسه آیلتس آماده میشدیم افتادم و پیش خودم گفتم که رایتینگه دیگه و یه سری تکنیکهای نوشتن که من خوب یاد گرفته بودم.

موقع نوشتن متوجه شدم که نه تنها اون تکنیکا یادم رفته بلکه خیلی از کلمات رو هم نمیدونم.واقعا از ته دل اعصابم خورد شد.الان هم احساس ناتوانی که چرا اینقدر راحت زبان رو کنار گذاشتیم.

تا یادم نرفته یه جمله از برنارو شاو بگم که هیچ ربطی به موضوع نداره و رو میز کارم هم نوشتم :

 

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید وگرنه مجبور خواهید شد تا چیزهایی را که بدست آورده اید دوست بدارید

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Apr 2008ساعت   توسط هادی  | 

 حدود دوهفته قبل "Top Cut" شبکه GEM فیلم "Shall we dance?" رو پخش کرد.البته قبلا این فیلم رو تماشا کرده بودم ولی زیر نویس فارسی نداشت و از اونجایی که زبان من در حد خیلی بالا نیست دیدن فیلم به این شکل خالی از لطف نبود.

من که خیلی از این فیلم خوشم میاد واز اون فیلمهاست که دو،سه دفعه هم ببینم سیر نمیشم(باور بفرمائید بنده هنوز فیلم عروسیمون رو سه دفعه ندیده ام).

البته از بازی بسیار زیبای "ریچارد گر"هم نباید گذشت .از دید من چهره ریچارد گر خاصه و نقشش روهم خیلی طبیعی ایفا میکنه.

البته با اینکه من از "جنیفر لوپز" اصلا خوشم نمیاد ولی به نظر من خیلی نقشش رو خوب بازی کرد.

+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت   توسط هادی  |