من هم که از کبوتر میترسم چه برسه به جغد ولی به روی خودم نیاوردم و همراه همسر راه افتادم.در راه به یکی از همکارام گفتم بی زحمت بیا این جغد رو یه نگاهی بنداز.اون هم اومد و من و همسر از دور نظاره گر بودیم و بعد از اینکه همکارم جلوی جغد قرار گرفته بود همسر با سرعت رد شد و من هم از دور گفتم دیدی ترس نداره.
دیشب همسر میگفت فردا میترسم دوباره این جغده جلوی در آزمایشگاه باشه.من گفتم عزیزم جغد که ترس نداره.گفت آره دیدم تو از من بیشتر ترسیده بودی
امروز صبح که پا شدم برم یه آبی به سر و صورت بزنم و ... دیدم که بعله آب نمیاد.پیش خودم گفتم آب هم سهمیه بندی شده.اشکال نداره باید کنار بیاییم دیگه.ولی چرا این وقت روزکه آدم به کلیه و مثانه اش فشار اومده.
همچنین داشتم برنامه ریزی می کردم تا اومدم اداره سریع برم جدول زمانبندی قطع آب رو دانلود کنم که مثل برق از نیم ساعت قبل انگار که قراره منو رو صندلی شوک الکتریکی بنشونن ،آمادگی داشته باشم.
رسیدم اداره با چند تا تماس به سازنده خونه و ادارات ذیربط فهمیدیم که بابا هنوز خدا رو شکر آب سهمیه بندی نشده(اینو هم بگم که دیروز از تله تکست خوندم چون پارس جنوبی 9 و 10 بهره برداری نشد در زمستان با خطر جدی قطع گاز هم روبرو هستیم.واسه همین الان هر چیزی رو به دید سهمیه بندی میبینم).
قطع آب ما بعلت اینه که وقتی برق میره و کولر و چیزای دیگه روشن بوده ،با امدن برق یه فشار وارد میشه و تعدادی فیوز میسوزه که این فیوز شامل آسانسور و پمپ آب و 2 واحد بیچاره تو ساختمون ما هم شد.
خلاصه نگران نباید بود.مشکل خاصی نیست.اگه از لحاظ روحی دچار مشکل شدید دعا کنید که شبکه 3 امروز تکرار مراسم اففتاحیه المپیک رو پخش کنه تا ببینید چقدر تلویزیون ایران در خصوص سهمیه بندی تصاویر افتتاحیه مهارت داشت.
صحبتهاش خیلی دلنشین بود.وقتی دوستم بهش گفت من مالزی درس میخونم با جدیت گفت من حاضرم بری و کشتی تفریحی بخری و بیاری اینجا و داخلش موسیقی و ... که دیگه مردم نرن دوبی و حتی از اونجا بیان.چنان با جدیت و علاقه به وطنش حرف میزد که آدم لذت می برد.
هر کی هتلش رفته باشه کاملا به ایرانی بودن خود افتخار میکنه(البته از نوع چند هزار سال قبلش
)
خواهران مگدالین رو دیشب با همسر دیدیم.فیلم جالبیه.فکر نمیکردم تا همین ۱۰ سال قبل حدود ۳۰۰ هزار زن در زندانهای مذهبی گرفتار باشند.موضوع فیلم سال ۱۹۶۴ ایرلند رو نشون میده.حتما ببینید
الان یه
زانتیا دیدم داشت سر چهارراه مسافر کشی میکرد.به جان خودم راست میگم کرایه تاکسی
اون مسیر 150 تومنه.
من هیچوقت
اعتقادی به این شرکتهای هرمی که باید پول بذارید و هر ماه بهتون پول میدن
نداشتم.چند مرتبه هم یکی از دوستام گفت که بیا Swish Cash و FSG (اگه اشتباه نکنم) پول بذار که من این کار رو نکردم.اما به چشم خودم یه پسر متولد 64 رو دیدم که با این
دوستم رفیقه میلیون که چه عرض کنم داره به میلیارد میرسه.الان یه سوناتا و یه
سانتافه زیر پاشه .فقط ماه گذشته 29000 دلار سود کرد.
من که سر
در نمیارم

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
احساس میکنم بیش از هر تغییر تو زندگیم به یک مشاور و یا روانشناس احتیاج دارم.علیرغم برون نمایی و وضعیت ظاهری زندگیم و همینطور رفتاریم ، استرس و عدم خوشی فراوان در خودم احساس میکنم.
از لحاظ رفتار بیرونیم آدم شوخ و خوشی هستم البته با حفظ حرمت اشخاص و از لحاظ مالی هم به نسبت یه آدم سی ساله کم و کسری ندارم و نیازی به توضیح بیشتر نمیبینم(البته همه کسانی که منو میشناسن میدونن من اصلا آدمی نیستم که بخوام پز بدم پس جمله قبلم رو به این حساب نذارید فقط یه بار دوستم سعید میگه که من وقتی رو مبل خونمون تو مالزی لم داده بودم گفتم که آدم تجملاتی هستم البته خودم که یادم نیست ولی مجبورم بپذیرم).با همسر هم تفاهم کامل داریم و مشکلی بین ما نیست.اما نمیدونم چرا استرس فراوونی در وجودم هست.برخلاف اینکه آدم آسون گیری هم هستم ولی جرات انجام خیلی از کارها رو ندارم و کارام رو به اتمام نمیرسونم(مثل رفتن به استرالیا که تقریبا اواخر کار یهو ول کردم و یا خیلی چیزای دیگه که اینجا جای گفتنش نیست)
در طول روز فقط چشمم به ساعته که هر چه زودتر بگذره بدون هیچ دلیلی.اکثر مواقع مخصوصا شبها انگار منتظر یه اتفاق هستم اتفاقی که خودمم هم نمیدونم و همین هم باعث شده که هیچ کاری نتونم انجام بدم.
حتی کتابهای روانشاسیم رو تا الان نتوستم تموم کنم.
الان هم یه تصمیم مالی گرفتم که نمیدونم چرا قدرت اجراش رو ندارم.خیلی ساده هست میخوام مغازه ام رو که قبلا اجاره داده بودم و الان به کمک برادر کوچکم راه انداختیم بفروشم و باهاش یه جای دیگه سرمایه گذاری کنم.مثلا یه خونه اونور آب بخرم و باقیشو یا یه خونه دیگه اینجا بگیرم و یا بذارم بانک و یا هرچیز دیگه.ولی همچنان همون ترسه که نمیذاره مثل آدم زندگی کنم.
از وقتی خودمو میشناسم اینجوری بودم و تا کی همین جوری میخوام بمونم نمیدونم.